(( اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍوعَجِل فَرَجَهُم ))  wizboys

زندگينامه امام حسين(ع)

نام: حسين.
در انجيل مسمى به «طاب» و در تورات به «شبير» است.
كنيه: ابوعبدالله و ابوعلى.
القاب: سيدالشهداء، سبط ثانى، سيّد شباب اهل الجنّة، سبط الأسباط، رشيد، وفىّ، طيّب، سيّد، زكىّ، مبارك و....
منصب: معصوم پنجم و امام سوم شيعيان.
تاريخ ولادت: سوم شعبان سال چهارم هجرى.
برخى مورخان روز تولد آن حضرت را پنجم شعبان دانسته‏اند. و برخى نيز سال تولد ايشان را سوم هجرى ذكر كرده‏اند.
محل تولد: مدينه مشرفه، در سرزمين حجاز (عربستان سعودى كنونى).
نسب پدرى: اميرالمؤمنين، امام على بن ابى‏طالب بن عبدالمطلب (ع).
مادر: فاطمه زهرا(س)، دختر پيامبر اسلام (ص).
مدت امامت: از زمان شهادت برادرش، امام حسن مجتبى (ع)، در صفر سال 50 هجرى تا محرم سال 61، به مدت 10 سال.
تاريخ و سبب شهادت: بعد از ظهر روز دهم (عاشورا) محرم سال 61 هجرى به‏همراه تعدادى از نزديكان، ياران و اصحابش در سرزمين كربلا با شمشيرهاى بران لشكريان عمر بن سعد كه از سوى عبيداللّه بن زياد (والى كوفه) و يزيد بن معاويه (خليفه شام) به جنگ آن حضرت آمده بودند، با وضع فجيعى به شهادت رسيدند. شهادت آن حضرت در سن 57 سالگى بود.
محل دفن: كربلا، در سمت غربى رود فرات (كشور عراق كنونى).
همسران: 1. ليلى، دختر أبى مره ثقفى. 2. شهربانو، دختر يزدگرد سوم. 3. رباب، دختر امرأالقيس. 4. ام اسحاق، دختر طلحه تيمى. 5. قضاعيه (ام جعفر). 6. حفصه، دختر عبدالرحمن بن ابى بكر.
فرزندان: 1. امام زين العابدين (ع). 2. على اكبر، 3. جعفر. 4. عبدالله رضيع. 5.سكينه. 6. فاطمه.
از ميان فرزندان امام حسين (ع)، جعفر در زمان حيات پدرش وفات يافت و على‏اكبر و عبدالله (معروف به على‏اصغر) در كربلا شهيد شدند و نسل آن حضرت تنها از طريق امام زين‏العابدين (ع) زياد گرديد. برخى مورخان تعداد فرزندان امام‏حسين (ع) را با ذكر نام‏هاى على‏اصغر، محمد و زينب، نه نفر دانسته‏اند. همچنين در برخى كتب شيعه، دخترى به نام رقيه نيز براى آن حضرت ذكر شده كه در سن سه سالگى در ايّام اسارت در شام، از اندوه فراق پدرش وفات يافت.
اصحاب: ياران و اصحاب اباعبدالله الحسين (ع)، چه آنان كه قبل از شهادت آن حضرت وفات يافته‏اند و چه آنان كه پس از شهادت ايشان از دنيا رفته‏اند، بسيار زيادند. در اين جا تنها نام آنانى را كه در واقعه عاشورا به شرف شهادت نايل آمده‏اند، ذكر مى‏كنيم:

الف) بنى هاشم

1. عباس‏بن على، معروف به‏ابوالفضل العباس (ع).
2. ابوبكربن على.
3. محمد اصغربن على.
4. عبدالله‏بن على.
5. عبدالله بن اصغر.
6. جعفربن على.
7. عمربن على.
8. عثمان بن على.
9. محمدبن عباس بن على.
10. عبدالله‏بن عباس بن على.
11. على بن حسين (على اكبر).
12. عبدالله رضيع (على اصغر).
13. ابراهيم بن حسين.
14. قاسم بن حسن.
15. ابوبكربن حسن.
16. عبدالله بن حسن.
17. بشربن حسن.
18. محمدبن عبدالله بن جعفر.
19. عون بن عبدالله بن جعفر.
20. عبيدالله بن عبدالله بن جعفر.
21. مسلم بن عقيل.
22. جعفربن عقيل.
23. جعفر بن محمد بن عقيل.
24. عبدالرحمان بن عقيل.
25. عبدالله اكبر بن عقيل.
26. عبدالله بن مسلم بن عقيل.
27. عون بن مسلم بن عقيل.
28. محمد بن مسلم بن عقيل.
29. محمدبن ابى سعيد بن عقيل.
30. احمدبن محمد هاشمى.

ب) غير بنى هاشم

31. ابراهيم بن حصين اسدى.
32. ابو حتوف بن حارث اسدى.
33. ابو عامر نهشلى.
34. ادهم بن اميه عبدى.
35. اسلم تركى.
36. امية بن سعد طائى.
37. انس بن حارث كاهلى.
38. انيس بن معقل اصبحى.
39. بريد بن خضير همدانى.
40. بشر بن عبدالله خضرمى.
41. بكربن حى تيمى.
42. جابربن حجاج تيمى.
43. جبلة بن حارث سلمانى.
44. جنادة بن حارث سلمانى.
45. جنادة بن كعب انصارى.
46. جون، غلام ابى ذر.
47. جوين بن مالك تميمى.
48. حارث بن امرئ القيس كندى.
49. حارث بن نبهان.
50. حباب بن حارث.
51. حباب بن عامر.
52. حبشى بن قاسم.
53. حبيب بن مظاهر اسدى.
54. حجاج بن بدر سعدى.
55. حجاج بن مسروق جعفى.
56. حرّبن يزيد رياحى.
57. حلاس بن عمرو راسبى.
58. حنظلة بن اسعد شبامى.
59. حنظلة بن عمرو شيبانى.
60. رافع، غلام مسلم ازدى.
61. زاهر بن عمرو كندى.
62. زهير بن بشر خثعمى.
63. زهير بن سليم ازدى.
64. زهير بن قيس بجلى.
65. زيادبن عريب.
66. سالم، غلام بنى مدينه.
67. سالم،غلام عامر عبدى.
68. سعد بن حارث انصارى.
69. سعد، غلام على‏بن ابى‏طالب(ع).
70. سعد، غلام عمروبن خالد.
71. سعيد بن عبدالله حنفى.
72. سلمان بن مضارب بجلى.
73. سليمان، غلام امام حسين(ع).
74. سواربن منعم نهمى.
75. سويد بن عمرو.
76. سيف بن حارث جابرى.
77. سيف بن مالك عبدى.
78. شبيب، غلام حارث جابرى.
79. شوذب، غلام بنى شاكر.
80. ضرغامة بن مالك.
81. عائذ بن مجمع.
82. عابس بن أبى شبيب شاكرى.
83. عامر بن حسان طايى.
84. عامر بن مسلم عبدى.
85. عباد بن مهجر جهنى.
86. عبدالاعلى بن يزيد كلبى.
87. عبدالرحمن ارحبى.
88. عبدالرحمن بن عبد ربّه.
89. عبدالرحمن بن عروه.
90. عبدالرحمن بن مسعود.
91. عبدالله بن ابى بكر.
92. عبدالله بن بشر خثعمى.
93. عبدالله بن عروه.
94. عبدالله بن عمير.
95. عبدالله بن يزيد عبدى.
96. عبيدالله بن يزيد عبدى.
97. عقبة بن سمعان.
98. عقبة بن صلت جهنى.
99. عمارة بن صلخب ازدى.
100. عمران بن كعب اشجعى.
101. عمار بن حسان طائى.
102. عمار بن سلامه دالانى.
103. عمرو بن عبدالله جندعى.
104. عمروبن خالد ازدى.
105. عمرو بن خالد صيداوى.
106. عبدالله بن بقطر.
107. عمرو بن قرظه.
108. عمرو بن مطاع.
109. عمرو بن جناده.
110. عمرو بن ضبيعه.
111. عمروبن كعب (ابوثمامه صائدى).
112. قارب، غلام امام حسين (ع).
113. قاسط بن زهير.
114. قاسم بن حبيب ازدى.
115. كردوس تغلبى.
116. كنانة بن عتيق.
117. مالك بن ذودان.
118. مالك بن عبدالله جابرى.
119. مجمع جهنى.
120. مجمع بن عبيدالله.
121. محمد بن بشير حضرمى.
122. مسعود بن حجاج.
123. مسلم بن عوسجه اسدى.
124. مسلم بن كثير ازدى.
125. مسقط بن زهير تغلبى.
126. منحج، غلام امام حسين (ع).
127. موقع بن ثمامه اسدى.
128. نافع بن هلال جملى.
129. نصر، غلام اميرالمؤمنين، على (ع).
130. نعمان بن عمرو راسبى.
131. نعيم بن عجلان.
132. واضح رومى.
133. وهب بن حباب كلبى.
134. يزيد بن ثبيط كلبى.
135. يزيد بن زياد كندى.
136. يزيد بن مغفل جعفى.
137. قيس بن مسهر صيداوى.
138. هانى بن عروه.
139. عبدالله بن عفيف ازدى.
اصحاب امام حسين (ع) بهترين ياران اهل بيت (ع) بودند؛ چه اين كه آنان دست از اهل و عيال خود كشيده و به يارىِ امامشان شتافتند و در معركه نبرد، پيش‏مرگ رهبر خود شدند. با اين كه امام حسين (ع) در شب عاشورا بيعت خويش را از همه بازستاند و آنان را براى بازگشت مخيّر ساخت، اما آنان با نشاط و روحيه‏اى وصف‏ناپذير ايستادگى كرده و گفتند: اگر ما را هفتاد بار بكشند، بدنمان را آتش بزنند و دوباره زنده كنند، دست از يارى تو نكشيده و از تو جدا نمى‏شويم. آرى، همين عشق و ايثار بود كه تعداد اندك آنان را در برابر سپاه مسلح و مجهز سى هزار نفره عمر بن سعد، از بامداد تا عصر روز عاشورا، پايدار نگاه داشت.

زمامداران معاصر

1. پيامبر اسلام، حضرت محمد (ص)، (11-1ق.).
2. ابوبكر بن أبى قحافه (13-11ق.).
3. عمر بن خطاب (23-13ق.).
4. عثمان بن عفان (35-23ق.).
5. اميرالمؤمنين، على بن ابى‏طالب (ع)، (40-35ق.).
6. امام حسن مجتبى (ع)، (41-40ق.).
7. معاوية بن ابى سفيان (60-35ق.).
8. يزيد بن معاويه (64-60ق.).
سه تن از زمامداران فوق، يعنى پيامبر اسلام (ص)، اميرالمؤمنين (ع) و امام حسن مجتبى (ع)، به امام حسين (ع) علاقه و محبّت شديدى داشتند و آن حضرت نزد آنان از جايگاه ويژه‏اى برخوردار بود. امام حسين (ع)، كه دخترزاده و سبط ثانى پيامبر اكرم (ص) بود، به همراه برادرش، امام حسن مجتبى (ع) در دامن پيامبر(ص) رشد و نمو كرد و هر دو از آغاز زندگانى خويش از سرچشمه وحى و رسالت سيراب شدند. آنان به دلالت آيه مباهله، از فرزندان پيامبر(ص) محسوب مى‏گردند.
پيامبر اكرم (ص) بارها با گفتار و كردار خويش، شدت محبت خود به امام حسن(ع) و امام حسين (ع) را به صحابه گوشزد نمود و آنان را به دوستى اين دو ريحانه بهشت فراخواند. از آن حضرت نقل شده است كه درباره امام حسن و امام حسين (ع) فرمود:
اَللَّهُمَ اِنّى اَحَبُّهُما فَاَحِبِّهُما وَاَحِّبَ مَنْ يُحِبِّهُما.(1)
بارخدايا! من آن دو را دوست دارم، پس تو هم آنان را دوست بدار و با كسى كه با آنان دوستى كند، دوست باش.
اما خلفاى بنى‏اميه (معاويه و فرزندش‏يزيد) به‏مقام معنوىِ امام حسين(ع) و نزديكى‏اش به پيامبراسلام(ص) رشك برده و در پنهان و آشكار با وى دشمنى مى‏كردند و سرانجام نيز آن‏حضرت را در سرزمين كربلا با وضع فجيعى به‏شهادت رساندند.

رويدادهاى مهم

1. تحمل مصيبت رحلت جدّش، پيامبر اسلام(ص)، در سال يازدهم هجرى.
2. فشارهاى روانى مخالفان بر پدر و مادرش، پس از رحلت پيامبر اسلام (ص).
3. تحمل مصيبت شهادت مادرش، فاطمه زهرا(س)، در سال يازدهم هجرى.
4. همراهى با پدرش، امام على (ع)، در تصدىِ خلافت اسلامى و حضور در جنگ‏هاى جمل، صفين و نهروان.
5. تحمل مصيبت شهادت پدرش، امام على (ع)، در محراب مسجد كوفه، در 21رمضان سال چهلم هجرى.
6. انتخاب برادرش، امام حسن مجتبى(ع) به خلافت امت اسلامى، پس از شهادت اميرالمؤمنين(ع).
7. خيانت سران نظامى و قومى و سپاهيان به امام حسن مجتبى (ع) و صلح اجبارى آن حضرت با معاويةبن ابى سفيان، در جمادى الاول سال 41 هجرى.
8. تحمل مصيبت شهادت برادرش، امام حسن مجتبى(ع)، در سال 50 هجرى.
9. نامه شيعيان بصره و كوفه به امام حسين (ع) پس از شهادت امام حسن مجتبى(ع) براى دعوت به رهبرى قيام عليه معاوية بن ابى سفيان و عدم پذيرش امام حسين(ع) به خاطر پايبندى به صلحنامه امام حسن مجتبى (ع).
10. هلاكت معاويةبن ابى سفيان و جانشينى فرزندش، يزيد بر منصب خلافت، در رجب سال شصت هجرى.
11. نامه شديد اللحن يزيد به والىِ مدينه، وليد بن عتبه، مبنى بر گرفتن بيعت از مردم، به ويژه ابا عبدالله الحسين(ع).
12. امتناع امام حسين(ع) از بيعت با يزيد بن معاويه و خروج از مدينه به همراه خاندن خود، در آخرين روزهاى رجب سال شصت هجرى.
13. ورود امام حسين (ع) به مكه معظمه، در سوم شعبان سال شصت هجرى، و اقامت در آن‏جا تا هشتم ذى حجه همان سال (به مدت چهار ماه و پنج روز).
14. جنبش سران و بزرگان شيعه در كوفه و دعوت آنان از امام حسين(ع) براى ورود به كوفه و رهبرىِ قيام عليه يزيد.
15. فرستادن مسلم بن عقيل به كوفه از سوى امام حسين(ع)، براى فراهم آوردن زمينه قيام بر ضد امويان.
16. ورود مسلم بن عقيل به كوفه، در پنجم شوال سال شصت هجرى، و بيعت بيش از هجده هزار نفر از شيعيان با او.
17. نامه طرفداران بنى اميه در كوفه به يزيد بن معاويه و آگاهى او از ورود مسلم‏بن عقيل و قيام شيعيان.
18. فرستادن يزيدبن معاويه عبيدالله بن زياد را به كوفه، براى نابودىِ قيام شيعيان.
19. نامه امام حسين(ع) به رؤساى پنج قبيله بزرگ بصره و دعوت آنان به قيام عليه امويان.
20. استجابت چهار قبيله بصره از قبايل بصره از دعوت اباعبدالله الحسين(ع) و اعلام يارى آن حضرت.
21. خروج امام حسين (ع) از مكه معظّمه به عزم كوفه، در هشتم ذى حجه سال شصت هجرى.
22. نبرد مسلم بن عقيل با لشكريان عبيدالله بن زياد در كوفه و شهادت وى و هانى بن عروه در اين واقعه، در نهم ذى حجه سال شصت هجرى (روز عرفه).
23. برخورد قافله امام حسين (ع) با لشكريان حربن يزيد تميمى، در حوالىِ كوه «ذوحسم» و رفتار نيكوى اباعبدالله الحسين(ع) با لشكريان حر.
24. رسيدن نامه عبيدالله بن زياد، حاكم كوفه به دست حربن يزيد، مبنى بر سخت‏گيرى بر امام حسين(ع) و استقرار آن حضرت در بيابان خشك و بى آب.
25. ورود قافله امام حسين (ع) به كربلا و نزول در آن مكان، در تاريخ دوم محرم سال 61 هجرى، و استقرار لشكريان حربن يزيد در برابر آنان.
26. واگذارى فرماندهى سپاه كوفه به عمربن سعد، توسط عبيدالله بن زياد، والى كوفه.
27. ورود عمر بن سعد به همراهى چهار هزار مرد جنگى به كربلا براى مبارزه با امام حسين(ع).
28. تجمع بيش از سى هزار مرد جنگى در كربلا براى نبرد با لشكريان امام حسين(ع).
29. آمادگى لشكريان عمر بن سعد براى نبرد با امام حسين(ع)، در روز نهم محرم سال 61 (روز تاسوعا) و درخواست مهلت امام حسين(ع) از عمربن سعد، در شب عاشورا.
30. فرماندهى امام حسين(ع) و آرايش سپاه اندك خويش، در روز عاشورا، به سه بخش ميمنه، به فرماندهىِ زهير بن قين، ميسره، به فرماندهىِ حبيب بن مظاهر، و پرچمدارى در قلب سپاه توسط عباس بن على (ع).
31. پشيمانى حر و خروجش از سپاه عمر بن سعد و پيوستن به سپاه امام حسين(ع) و طلب بخشش از آن حضرت.
32. آغاز نبرد گروهى بين سپاهيان امام حسين (ع) و سپاهيان عمر بن سعد، و كشته شدن قريب پنجاه نفر از ياران امام حسين (ع)، در ميدان نبرد.
33. خطبه‏هاى مكرر امام حسين (ع) براى سپاهيان عمر بن سعد، براى پيش‏گيرى از جنگ و خون‏ريزى.
34. مبارزه فردىِ ياران و اصحاب امام حسين (ع) با سپاهيان عمر بن سعد، و شهادت مظلومانه و قهرمانانه يكى پس از ديگرىِ آنان.
35. مبارزه امام حسين (ع) با سپاهيان سياه‏دل عمر بن سعد، و كشته شدن آن حضرت در ميدان نبرد، به دست شمر بن ذى الجوشن (لعنة الله عليه).
36. جدا كردن سرهاى شهيدان كربلا و غارت لباس‏ها و ابزارهاىِ شخصىِ آنان به دست سپاهيان عمر بن سعد.
37. اسب دوانى بر بدن‏هاى شهيدان كربلا توسط سپاهيان عمر بن سعد.
38. غارت خيمه‏ها و اسباب و وسايل شخصىِ بازماندگان قافله حسينى و به آتش كشيده شدن خيمه‏هاى آنان به دست لشكريان عمر بن سعد.
39. دفن كشته‏هاى سپاهيان يزيد به دست عمّال عمر بن سعد، و عريان گذاشتن بدن‏هاى شهيدان در سرزمين گرم كربلا.
40. اسير و آواره كردن باز ماندگان قافله حسينى (زنان، كودكان و امام زين‏العابدين(ع) و حركت دادن آنان از كربلا به كوفه و از كوفه به شام، توسط سپاهيان عمر بن سعد.
41. به خاك سپرده شدن بدن‏هاى شهيدان كربلا به دست گروهى از قبيله بنى اسد، در روز سيزدهم محرم سال 61 هجرى.

داستان‏ها
1. پيوستن حُر بن يزيد به رهيافتگان وصال

پس از آن كه اهالىِ كوفه با فرستادن نامه‏هاى بسيار، امام حسين (ع) را به كوفه دعوت كردند، آن حضرت، نخست پسر عموى خود، مسلم بن عقيل را به آن شهر فرستاد و سپس خود و اهل بيتش از مكه معظمه عازم آن ديار شد. عبيدالله بن زياد، كه به تازگى از سوى يزيد بن معاويه حكومت كوفه را به دست گرفته بود، با دسيسه‏ها و نيرنگ‏هاى غيرانسانىِ خويش بر مردم كوفه مستولى شد و مسلم بن عقيل، هانى بن عروه و چند نفر از شيعيان امام حسين (ع) را با وضع فجيعى به شهادت رساند و با رفتارهاى پليد خويش براى كم كردن علاقه مردم به امام حسين (ع) تلاش فراوان كرد و محبان آن حضرت را به شدت سركوب نمود و در مقابل، دشمنان اهل بيت(ع) و هواداران بنى اميه را گرامى داشته و آنان را براى نبرد با امام حسين (ع) آماده كرد. او حصين بن تميم را مأمور حراست از كوفه نمود تا به هر طريق ممكن امام حسين (ع) را دستگير كرده و تحويل ابن زياد دهد و يا از ورودش به كوفه جلوگيرى كند و با او به نبرد برخيزد.
حصين بن تميم براى اجراى فرمان عبيدالله بن زياد تلاش‏هاى بسيارى نمود و براى هر جاده و راهى كه به كوفه منتهى مى شد، نگهبانان و جاسوسانى گمارد؛ از جمله حر بن يزيد تميمى را، كه مردى كاردان و سلحشور بود، با هزار مرد جنگى براى يافتن امام حسين (ع) در راه ميان مكه و كوفه، به آن منطقه اعزام كرد.
امام حسين (ع) كه پس از سير منازلى به منطقه شراف رسيده بود، پس از استراحت در اين منزل و پيش از حركت، به همراهان خويش دستور داد آب بيشترى با خود بردارند. آنان هنوز نيمى از روز را نپيموده بودند كه ناگهان مردى از اصحاب آن حضرت صدايش را به گفتن «الله اكبر» بلند كرد و با دست خود، نقطه دورى را نشان داد. همگان متوجه آن جا شدند. او گفت: ما به كوفه رسيديم و من درختان خرماى آن را مى‏بينم. همراهان با دقت نگاه كردند، اما درخت خرمايى نديدند. آنچه از دور به چشم مى خورد، سوارانى بودند كه بر اسب‏ها نشسته و براى نبرد با امام‏حسين (ع) به پيش مى‏آمدند.
امام حسين (ع) پس از آن كه از اعزام نيروى دشمن مطمئن شد، مسيرش را به‏سوى كوهى كه در آن نواحى بود تغيير داد تا اگر نيازى به جنگ شد، كوه را در پشت‏سرشان داشته باشند و از يك طرف با دشمن مقابله كنند. آنان در آن جا، كه معروف به ذوحسم بود، خيمه زدند.
هزار مرد جنگى دشمن به فرماندهىِ حر بن يزيد به آنان رسيدند و در برابر آنان اردو زدند. حر بن يزيد و لشكريانش كه راه زيادى را طى كرده و آب خود را به پايان برده بودند، بسيار خسته و تشنه بودند. امام حسين (ع) فرمان داد تا به لشكريان دشمن به مقدار كافى آب دهند تا تشنگى خود را برطرف كنند وحتى اسب‏ها و چهارپايان آنان را نيز سيراب سازند. در اين هنگام، وقت نماز ظهر فرا رسيد و امام حسين(ع) و يارانش در صف جماعت ايستادند تا نماز را به جماعت برپاى دارند. حر بن يزيد نيز به لشكريانش دستور داد تا نماز خود را با امام حسين (ع) به جماعت بخوانند. دو سپاه در كنار يكديگر با امام حسين (ع) نماز گزاردند.
امام حسين (ع) پيش از شروع نماز، بين دو سپاه ايستاد و خطبه‏اى خواند و در قسمتى از اين خطبه فرمود:
اى مردم! من به سوى شما نيامدم مگر پس از آن كه از من دعوت كرده و براى من پياپى پيك ارسال داشتيد و مرا به سوى خود كشانديد. من نيز ناچار به سوى شما حركت كردم. هم‏اكنون اگر بر عهد خويش پايداريد، پيمان تازه كنيد و خاطر مرا مطمئن سازيد و اگر از گفتار خود برگشته و پيمان شكسته‏ايد، از من دست برداريد تا به جاى خويش برگردم.
آن حضرت به هنگام نماز عصر نيز آن قوم را با گفتارى شيوا پند داد؛ اما در دل آنان كمترين اثرى نكرد. حر بن يزيد و همراهانش به امام (ع) پاسخ دادند: يا اباعبدالله(ع)! ما جزء دعوت كنندگان تو نبوديم و از اين قضيه هيچ‏گونه اطلاعى نداريم. وظيفه ما اين است كه از تو جدا نشده و همراهى‏ات كنيم تا به كوفه، نزد عبيدالله بن زياد بيايى.
امام حسين (ع) از اين گفتار در خشم شد و فرمود: «مرگ براى تو نزديك‏تر از اين انديشه است». و سپس به يارانش فرمود: خيمه‏ها را جمع كرده و حركت نمايند؛ اما حر بن يزيد با لشكريان خود سر راه امام (ع) را گرفته و مانع حركت آنان شدند. امام(ع) كه از رفتار حر بن يزيد ناراحت شده بود، فرمود: «مادرت به عزايت بنشيند. از ما چه مى‏خواهى؟»
حربن يزيد گفت: اگر غير از تو كسى نام مادرم را مى‏برد من نيز پاسخش را مى‏دادم؛ اما درباره مادر تو، كه دختر رسول‏خدا(ص) است، جز تعظيم و تكريم سخنى بر زبان نمى‏توانم آورد. و هدف ما اين است‏كه شما را نزد عبيدالله‏بن زياد ببريم.
پس از آن كه ميان امام حسين (ع) و حر بن يزيد سخنانى رد و بدل شد، حر بن يزيد به امام (ع) گفت: من دستور جنگ با شما را ندارم، ولى نمى‏گذارم كه باز گرديد. حال كه از آمدن به كوفه هم امتناع مى‏كنيد، پيشنهاد مى‏كنم راه سومى در پيش گيريد تا پاسخ نامه‏ام از عبيدالله بن زياد برسد.
امام (ع) پيشنهاد حر بن يزيد را پذيرفت و به سوى قادسيه و عذيب حركت كرد. لشكريان حر بن يزيد نيز در پشت سر آنان در حركت بوده و مراقب حال آنان بودند تا اين كه در مكانى معروف به قصر بنى‏مقاتل، پاسخ عبيدالله بن زياد به حر بن يزيد رسيد كه دستور داد: حسين و يارانش را در بيابانى بى‏آب و علف اسكان ده!(2)
امام (ع) به حركتش ادامه داد تا آن كه در روز پنجشنبه، دوم محرم 61 هجرى به سرزمين كربلا رسيد و در آن جا فرود آمد و خيمه زد. از آن پس، دو سپاه در برابر يكديگر اردو زده و آماده نبرد بودند. عبيدالله بن زياد فرماندهىِ كل را به عمر بن سعد سپرد و او را با چهار هزار مرد جنگى روانه كربلا ساخت. روز به روز بر تعداد لشكريان دشمن افزوده مى‏شد و صف‏آرايى آنان در برابر سپاهيان اندك امام‏حسين(ع) بيشتر مى‏شد.
سرانجام، روز عاشورا (دهم ماه محرم) فرا رسيد. سپاهيان عمر بن سعد آرايش نظامى گرفته و آماده نبرد بودند تا به خيال خام خود، در كمترين زمان، بر تعداد اندك ياران حسين (ع) تاخته و همگان را آماج تيرها و شمشيرهايشان نمايند، غافل از اين كه امام حسين (ع) و يارانش گرچه تعدادشان اندك است، اما چون با قلبى سرشار از ايمان و دوستى اهل بيت(ع) مى‏رزمند، مى‏توانند در برابر يك سپاه سى هزار نفرى از بامداد تا عصر ايستادگى كنند.
امام حسين (ع) كه سپاهيان دشمن را مهياى نبرد ديد، سوار بر اسب شد و در برابر آنان ايستاد و با صداى بلند استغاثه نمود: «اما من مُغيث يُغيثنا لوجه الله، اما من ذابّ يذبّ عن حرم رسول اللّه(ص)».
حر بن يزيد چون استغاثه امام (ع) را شنيد، از خواب غفلت بيدار شد و به خود نهيبى زد كه فرزند رسول خدا (ص) ما را به يارى مى‏خواند، ولى اين مردم نه تنها يارى‏اش نمى‏كنند، كه در برابرش ايستاده و آماده نبرد با او شده‏اند. در اين هنگام، حربن يزيد نزد عمر بن سعد آمد و گفت: تصميم آخر تو درباره حسين چيست؟ عمربن سعدگفت: با او نبرد مى‏كنم كه آسان‏ترش اين باشد كه سرها از بدن جدا شده و دست‏ها قلم گردند. حر بن يزيد پرسيد: آيا نمى‏توانى اين امر را با مسالمت و سازش به پايان برى؟ عمر بن سعد گفت: اگر اختيار كار با من بود، چنين مى‏كردم؛ اما عبيدالله‏بن زياد رضايت به سازش نداده و فرمان نبرد داده است.
حر بن يزيد از قصد دشمن براى نبرد با امام حسين (ع) اطمينان پيدا كرد، به بهانه آب دادن اسبش از سپاه فاصله گرفت و بدون اين كه كسى به انديشه وى پى ببرد، اندك اندك به خيمه‏گاه امام حسين (ع) نزديك شد. در اين ميان يكى از سپاهيان عمر بن سعد به او مشكوك شده و از وى پرسيد: امر تو مرا به ترديد واداشته است؛ زيرا به خدا سوگند در هيچ نبردى تو را به اين حال نديدم و اگر از من مى‏پرسيدند كه شجاع‏ترين مرد كوفه كيست، نام تو را مى‏بردم و از تو تجاوز نمى‏كردم. هم اكنون اين اضطراب و بى‏نشاطى تو از چيست؟ حر بن يزيد گفت: من خود را ميان بهشت و دوزخ مخير مى‏بينم و سوگند به خداى بزرگ اگر پاره‏پاره شوم و در آتش بسوزم، جز بهشت چيزى را اختيار نمى‏كنم.
حر بن يزيد خود را به سپاه امام حسين (ع) رساند و در حالى كه از شدت شرمندگى، عرق از سر و صورت وى مى‏ريخت و لرزه بر اندامش افتاده بود، نزد امام‏حسين(ع) آمد و گفت: اى ابا عبدالله و اى پسر رسول خدا! من همانم كه راه را بر تو بسته و از بازگشت و يا پيش‏روى باز داشتم و سرانجام به اين سرزمين بلاانگيز گرفتارت ساختم. هرگز گمان نمى‏كردم كه با تو چنين كنند و راضى به كشتن ذريه رسول خدا (ص) شوند. من بر تو ستم كردم، ولى هم‏اكنون پشيمانم و نزد خداى بخشنده توبه مى‏كنم. آيا عذر مرا مى‏پذيرى و توبه من در پيشگاه خدا را باور مى‏كنى؟
امام حسين (ع) توبه حر را پذيرفت و از كرده‏هايش درگذشت و وى را جزء يارانش قرار داد. حر پس از پيوستن به سپاه حسين، بدون اين كه لحظه‏اى استراحت نمايد و از اسب پياده گردد، به سوى دشمن بازگشت و در برابر آنان ايستاد و خطبه‏اى خواند و همگان را از كردارشان در دشمنى با امام حسين (ع) سرزنش و آنان را به يارى حسين (ع) فرا خواند.
سپاهيان دشمن به جاى دل سپردن به پندهاى او، تير در چله كمان گذاشته و با هدف قرار دادنش به وى پاسخ منفى دادند(3). حر به سوى امام (ع) بازگشت.
در اين هنگام دشمن به خروش آمده و تهاجم دسته‏جمعى را آغاز نمود. دو سپاه به هم آميختند و شعله‏هاى جنگ خونين زبانه كشيد. در هر لحظه، سوارى بر زمين مى‏افتاد. آنانى كه در ركاب امام حسين (ع) نبرد مى‏كردند به عشق لقاء الله و آنانى كه در سپاه عمر بن سعد شمشير مى‏زدند، به طمع دنيا حريف را به خاك و خون مى‏غلطانيدند. پس از ساعتى، جنگ عمومى متوقف و نبرد تن به تن آغاز گرديد. در حمله نخست، حدود پنجاه نفر از ياران امام حسين (ع) به شهادت رسيدند و از دشمن نيز بسيارى به خاك هلاكت افتادند. در نبرد تن به تن، پيروزى با ياران امام حسين (ع) بود و يكى از آنان تا چند نفر را به هلاكت نمى‏رساند، به شهادت نمى‏رسيد.
حر نيز در اين زمان از امام حسين (ع) اجازه نبرد با دشمن را گرفت و چون شيرى خشمناك بر سپاهيان عمر بن سعد حمله آورد و به هركس مى‏رسيد، مهلتش نداده و او را به سراى ديگر مى‏فرستاد. فرزند او، على نيز كه به همراه پدر به سپاه حسينى پيوسته بود، در پيشاپيش پدر، شمشير مى‏زد و پس از نبردى سنگين، در برابر چشمان پدرش به شهادت رسيد. حر از شهادت پسرش شادمان شد و گفت: سپاس خداى را كه فرزندم در ركاب امام حسين (ع) به شرف شهادت نايل آمد و به مرگ جاهلى نمرد.
حر در نبرد بى‏امان خويش با دشمن، در ميدان جنگ به شدت زخمى شد و از زين اسب به زمين افتاد و هدف تيرها و نيزه‏هاى دشمن قرار گرفت. هنوز رمقى در تن داشت كه ياران امام حسين (ع) وى را از معركه جنگ بيرون آورده و به خيمه‏گاه رساندند. امام حسين (ع) دست محبت و ملاطفت خويش را بر سر و صورت او كشيد و با دستمال خود سر وى را بست و بدين گونه، رضايت خود را از او اعلام كرد. آرى، زمانى روح از بدن حر خارج شد كه لبانش خندان از خشنودى سرورش بود.
از حر نقل شده است كه شب همان روزى كه از كوفه بيرون آمدم، پدرم را در خواب ديدم كه به من گفت: اى حر! اين روزها دست به چه كارى مى‏زنى؟ پاسخ دادم: در آستانه بستن راه بر حسين (ع) هستم. پدرم گفت: واويلاه! تو را با حسين چه كار؟ من از تو انتظار دارم همان طور كه اول كسى هستى كه عليه او خروج مى‏كنى، اولين كشته در راه او باشى.(4)

2. امام حسين (ع) و سرو در خون غلتيده علوى

يكى از فرزندان امام حسين (ع)، على اكبر است كه به همراه پدرش از مدينه به مكه و از آن جا به كربلا هجرت كرد و در ركاب آن حضرت، در سن 18 (يا 19 و يا 25) سالگى به شهادت رسيد.
على اكبر (ع) جوانى خوش نام و نسب و داراى ويژگى‏هاى منحصر به فرد بود؛ از جمله در شمايل و خُلق و خو شباهت تمام به پيامبر اكرم (ص) داشت و هر كس او را مى‏ديد، گمان مى‏كرد پيامبر (ص) زنده شده است. اهل بيت پيامبر (ص) نيز هرگاه مشتاق زيارت آن حضرت مى‏شدند، به چهره على‏اكبر (ع) نگاه مى‏كردند.
على‏اكبر(ع) در استحكام ايمان و نشاط روحى سر آمد ديگر ياران امام حسين (ع) بود. امام حسين (ع) در منزلى از منازل بين مكه و كوفه، در نزديكى كربلا، در حالى كه سوار بر اسب بود، اندكى به خواب رفت و سپس بيدار شد و گفت: «اِنَّا لِلَّهِ واِنَّا اِلَيْهِ راجِعُونَ وَاَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ». و اين آيه استرجاع را سه بار تكرار فرمود. على‏اكبر(ع) از پدرش پرسيد: پدر جان، علت خواندن آيه استرجاع و تكرار آن چه بود؟
امام حسين (ع) گفت: در حال حركت، مرا خواب در ربود. در عالم رؤيا سوارى را ديدم كه مى‏گفت: اين قوم مى‏رود و مرگ نيز از پى آنان است. دانستم كه خبر مرگ ما را مى‏دهد. على‏اكبر (ع) گفت: پدرجان! خدا روز بد را نصيب شما نفرمايد، آيا ما بر حق نيستيم؟ امام حسين (ع) گفت: بلى، ما بر حقيم. على‏اكبر گفت: حال كه ما بر حق هستيم، باكى از مرگ و كشته شدن نخواهيم داشت.
در روز عاشورا از ميان فرزندان ابى‏طالب، على‏اكبر، نخستين رزمنده‏اى بود كه پاى در ركاب كرده و از امام حسين (ع) اجازه نبرد با دشمنان را گرفت. امام حسين (ع) به فرزندش اجازه نبرد داد و وى را عازم ميدان نمود. سپس در حالى كه نگاه مأيوسانه‏اى به او مى‏كرد، اشك از چشمانش سرازير شد و سرش را به جانب آسمان بلند كرد و گفت: خدايا! تو گواه باش بر اين قوم كه جوانى به جنگ آنان مى‏رود كه شبيه‏ترين مردم در خلقت و خُلق و گفتار به پيامبر تو است و ما هرگاه مشتاق زيارت پيامبرت مى‏شديم به چهره اين جوان نگاه مى‏كرديم. خداوندا! بازدار از آنان بركات زمين را و ايشان را پراكنده ساز و واليان را هرگز از ايشان خشنود مگردان؛ چه اين جماعت ما را خواندند كه يارىِ حق كنند و چون ما اجابت نموديم، با ما دشمنى كرده و شمشير بر روى ما كشيدند.
على اكبر(ع) با دلاورى و فداكارى وصف ناپذيرى وارد ميدان نبرد شد و با اين سخنان خود را معرفى كرد:

اَنا عَلىُّ بْنُ الْحُسيْن بْن عَلىّ اضْرِبكُمْ بِالسَّيْفِ حَتَّى يَنْثَنِى وَلا يَزالُ الْيَوْم اَحْمى عَنْ ابى
نَحْنُ وَ بَيْتُ اللّهِ اَوْلى بالنَّبى ضَرْبَ غُلامٍ هاشِمِىٍّ عَلَوىّ تَاللّهِ لا يَحْكُمُ فينا ابْنُ الدَّعىّ

و به هر سوى هجوم آورد، گروهى را كشته و گروهى ديگر را زخمى كرد. كسى را ياراى مقاومت در برابر او نبود.
ساعتى بدين منوال گذشت تا اين‏كه از شدت گرما و جراحت‏هاى فراوان، تشنگى بر او غلبه كرد و ناچار به سوى خيمه‏گاه بازگشت تا بار ديگر پدر را زيارت و با او وداع كند و اگر در خيمه‏گاه آبى هست، با آن رفع تشنگى كند؛ اما آبى موجود نبود و امام حسين (ع) خود بيش از ديگران تشنه بود. از اين رو، امام (ع) فرزندش را با اين جملات نوازش فرمود: شكيبايى كن و به نبرد با ستم پيشگان ادامه ده! در اندك زمانى جدت، رسول خدا(ص) را ملاقات مى‏كنى و به دست او سيراب مى‏گردى و هرگز تشنه نخواهى شد.
على اكبر (ع) بدون اين‏كه قطره‏اى آب بنوشد، بار ديگر به ميدان شتافت و اين بار نيز با حملات حيدرى خويش آتشى در خرمن دشمنان انداخت و تعدادى را طعمه شمشير برّان خويش كرد. در اين هنگام، مرّة بن منقذ عبدى، كه از سپاهيان عمربن سعد بود، به اطرافيان خود گفت: گناه تمام اعراب بر گردن من باشد اگر اين جوان هاشمى از پيش من بگذرد و من مادرش را به عزايش ننشانم.
مرّةبن منقذ براى به شهادت رساندن على اكبر (ع) پى فرصتى مى‏گشت و همين كه على اكبر (ع) از پيش روى او عبور كرد بر آن حضرت حمله آورد و با نيزه (وبه قولى با تير) وى را از پاى در آورد. برخى مورخان نوشته‏اند كه وى شمشيرى بر فرق على اكبر (ع) زد و فرقش را شكافت.
در اين هنگام على اكبر(ع) در محاصره دشمنان افتاد و آماج شمشيرها و نيزه‏هاى آنان قرار گرفت. جراحت‏هاى فراوان، او را از خود بى‏خود ساخت، دست در گردن اسب خويش انداخت و تن به قضاى الهى داد. اسب وفادارش تلاش فراوان نمود كه سوار خويش را از صحنه نبرد بيرون برد؛ اما به هر سوى مى‏گريخت راه را بسته مى‏ديد. سرانجام، راكب و مركب به زمين افتاده و صداى على اكبر (ع) بلند شد و پدرش را به يارى طلبيد:
يا اَبَتاهُ عَليْكَ مِنّى‏السَّلامُ هذا جَدّى رَسُولُ اللّهِ يَقْرَؤُكَ السَّلام وَ يَقُولُ عَجِّلِ الْقُدوُمَ اِلَيْنا.
امام حسين(ع) كه نگران وضعيت على اكبر(ع) بود، با شنيدن صداى او به ميدان نبرد آمد. ستمكاران را از اطراف فرزندش دور ساخت و نزديك وى آمد، در حالى كه هنوز رمقى در تن داشت. وقتى كه فرزندش را با آن حال ديد، بسيار متأثر گرديد و بى‏اختيار اشك از چشمانش سرازير شد و فرمود: «خدا بكشد جماعتى را كه تو را كشتند! چه چيز آنان را جرى كرد كه از خدا و رسولش واهمه نكرده و پرده حرمت رسول خدا را دريدند». سپس فرمود: «اى فرزندم! عَلَى الدُّنْيا بَعْدُكَ الْعَفا».در اين هنگام، زينب كبرى (س) از خيمه‏ها بيرون شتافت و در حالى كه بر فرزند برادرش ندبه مى‏كرد به سوى ميدان نبرد دويد تا اين كه به برادرش، امام حسين (ع) رسيد كه ماتم زده در كنار پيكر على اكبر (ع) نشسته و بر او مى‏گريست. زينب (س) در حالى كه ازاين مصيبت بى‏تابى مى‏كرد، خود را روى جسد على‏اكبر (ع) انداخت و بسيار بر او گريست. امام حسين (ع) خواهرش، زينب كبرى (س) را از نعش على‏اكبر جدا كرد و به خيمه برگرداند. سپس به جوانان بنى‏هاشمى فرمود كه پيكر على‏اكبر (ع) را از قتلگاه بيرون برده و در خيمه‏اى كه در مقابل آن مى‏جنگيدند، بگذارند.(5)

كلمات شريفه


1. قالَ الحسين (ع): اَلا تَرَوْنَ اَنَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَالْباطِلَ لايُتَناهى‏ عَنْهُ، لِيَرْغَبُ الْمُؤمِنُ فِى لِقاءِ رَبِّهِ‏(6).
آيا نمى‏بينيد كه به حق عمل نمى‏شود و از باطل جلوگيرى نمى‏گردد؟ پس مؤمن بايد براى لقاى پروردگارش (شهادت در راه خدا) آماده گردد.
2. قالَ (ع): فَاِنّي لااَرَى الْمَوْتَ اِلاَّ سَعادَةً وَالْحَياةَ مَعَ الظّالِمينَ اِلاَّ بَرَماً.(7)
من از مرگ، جز سعادت و از همزيستى با ستمكاران، جز به ستوه آمدن چيزى نمى‏بينم.
3. قالَ (ع): اَيُّهَا النَّاسُ مَنْ جادَ سادَ وَمَنْ بَخِلَ رَذَلَ.(8)
اى مردم! هر كه بخشندگى كرد، بزرگى يافت و هر كه بخل ورزيد، به پستى دچار گشت.
4. قالَ (ع): اِنَّ الْحِلْمَ زينَةٌ وَالْوَفاءَ مُرُوَّةٌ.(9)
به راستى بردبارى زينت، و وفادارى جوانمردى است.
5. قالَ (ع):

اَلْمَوْتُ خَيْرٌ مِنْ رُكُوبِ العارِ
وَالْعارُ اَوْلى‏ مِنْ دُخُولِ النَّارِ (10)

مرگ براى انسان بهتر است از مرتكب شدن ننگ؛ و ننگ براى انسان سزاوارتر است از افتادن در آتش (جهنم).

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . الإرشاد، ج‏2، ص 27؛ مناقب آل أبى‏طالب، ج‏3، ص 154.
2 . الإرشاد، ج‏2، ص 76؛ حياة الإمام الحسين بن علىّ(ع)، ج‏3، ص 73.
3 . معالم المدرستين، ج‏3، ص 85و 120؛ فى رحاب أئمة اهل البيت، ج 3، ص 114 و 118؛ منتهى الآمال فى تاريخ النبى و الآل، ج 2، ص 347.
4 . حياة الإمام الحسين بن على(ع)، ج 3، ص 197.
5 . فى رحاب أئمة اهل‏البيت، ج‏3، ص‏126؛ الإرشاد، ج‏2، ص‏106؛ منتهى‏الآمال فى تاريخ‏النبىّ والآل، ج‏1، ص‏372.
6 . كشف الغمة فى معرفة الأئمة، ج‏2، ص 208.
7 . همان، ج‏2، ص 208.
8 . همان، ج‏2، ص 205.
9 . همان، ج‏2، ص 205.
10 . همان، ج‏2، ص 208.



icon تعداد بازدید : 58
iconبرچسب‌ها : زندگينامه امام حسين(ع) ,
  • نوشته : علیا
  • يکشنبه 18 مرداد 1394